المحقق السبزواري

567

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

شود ، هيزم او فايده دهد . ديگر ، نهالى كه رسيده باشد و نزهت شكوفهء آن به قدر حاصل باشد و فى الجمله ميوه دهد [ و ] روزبه‌روز در ترقّى باشد . سوم ، نهالى كه به زودى به پايهء آن تواند رسيد ، چه صاحب باغ به آن قوىدل باشد كه اگر درخت بزرگ خشك شود ، آن نهال در ميوه‌دارى به زودى به‌جاى آن تواند رسيد ، و ضعيف به زودى قوى تواند شد و به‌جاى نهالهاى ميوه‌دار خواهد بود ، و به هيچ‌وقت زمين باغ از منفعت خالى نباشد [ 147 آ ] و از شكوفه و سبزه بىبهره نباشد . » آنگاه ، ابو القاسم گفت : « اين سخن بسيار مرا خوش آمد و چون به حضرت سلطان ماضى آمدم و اين حكايت ذكر نمودم ، اين سخن را پسنديد و بارها در مجلس نقل مىنمود . » پادشاه رضى چون اين سخن بشنيد ، آن را بپذيرفت و بناى كار ملك بر اين گذاشت و مردان را تربيت كردى و جهت هر كار و مهم كسان داشتى كه اهليت تمشيت آن مهمّ داشتندى ، و اصحاب شغل پادشاه را محتاج به خود ندانستندى و يقين داشتند كه كار بىايشان معطّل نشود و ممنون پادشاه بودند كه اين كار را كه به ايشان داده از روى لطف است و در طلب رضاى پادشاه بغايت كوشيدندى . حكايت آورده‌اند كه روزى پادشاه رضى بار داد . چون خدمتكاران بازگشتند ، متفكّر بنشست و تا نماز پيشين با كسى سخن نگفت و از جاى برنخاست . اركان دولت انديشناك شدند و پراكنده خاطر گشتند و كس را ميسّر نبود كه سؤال كند كه سبب آن مشغولى خاطر چيست ، تا يكى از خواصّ پيش تخت رفت و ساعتى توقّف كرد ، چندانكه پادشاه درنگريست ، سر بر زمين نهاد و گفت : « اى پادشاه ! بندگان را با حيات آشنايى نمانده است . سبب اندوه خاطر منير پادشاه چيست ؟ اگر ممكن باشد ، اعلام نمايد كه سبب تغيّر چيست ؟ » گفت : « زيادت از اين چيست كه حاجب بزرگ ما پير شده است و به عالم ممات نزديك شده ، و امروز مىنگريستم در بارگاه خود هيچ‌كس را شايستهء اين منصب